|
نمیدونم که چی شد بر گشتم و نتونستم این وبلاگو بیخیال بشم شاید به خاطر این که با هر ورق این وبلاگ خاطره ای دارم خلاصه خیلی با خودم کلنجار رفتم که بر گردم یا نه ولی برگشتم میدونم خوشحال نشدین ولی چاره ای نیست باید تحمل کنین خیلیها ازم خواسته بودن برگردم ولی برگشتنم به خاطر خودم بود نه کسه دیگه ای ممنون.آپ فرت
برای همیشه خداحافظ هر کی خوبی و بدی از ما دید حلال کنه البته فکر نکنم کسی خوبی دیده باشه ولی ازتون میخوام بدیهایی که از من دیدید را حلال کنید
جانا مرا چه سوزی چون بال و پر ندارم در زاری و نزاری چون زیر چنگ زارم گر پرده های عالم در پیش چشم داری در پیش بارگاهت از دور بازماندم روزی گرم بخوانی از بس که شاد گردم عالم پر است از تو غایت منم ز غفلت نه نه تو شمع جانی پروانه توام من "عطار"
" حميد مصدق خرداد 1343" من به تو خنديدم
ابراز عشق یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین » را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند . در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند . یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند . ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند .
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است !
راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که (عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود)
قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد.
من که میگم پائیز یه فصل منحصر بفرده...
من که میگم انسان درین فصل عاشق شد... من که میگم هیچ قلبی درین روز... تنهائیرو دوام نمیاره... تقدیم به دلهائی که با هوای برگ ریزان دلشون برا یارشون ضعف میره برای تو......... ((خزان)) صبح پائیز امروز بوی خاک و نم آب و سلامی که از جای دگر می آید باد را باید دید چه سواری دارد برگ رقصان شده بود گفته اند بی تاب از دوری شاخه خود صبح پائیز امروز چه خزانی دارد شاید این پیک عجول خبری تازه از چمن باغ شما می آرد شایدم عشق از جای دگر از کنار تپش قلب خدا می آید من که بادم امروز... برگ را می خواهم...
نميخواستم مثل اشکاش يه روز از چشاش بيفتم
ندونستم زيره پاهاش سنگی بی قيمتو مفتم آرزوم بود باوجودم مثل روحم آشنا شه واسه فرياد غرورم باله پروازه صداشه چی شده اون همه احساس اينو هرگز نميدونم ديگه بسمه شکستن نميخوام عاشق بمونم ...!!! گمشدم تو شب چشماش بلکه عاشقم بدونه واسه سر سپردگی هاش ديگه لايقم بدونه اما امروز يه غريبس که فقط به من ميخنده دلو ديوونه ميدونه درو ديوونه ميبنده چی شده اون همه احساس اينو هرگز نميدونم ديگه بسمه شکستن نميخوام عاشق بمونم ...!!!
دلم تنگ است خوب من برای شعر چشمانت برای نم نم عشقت برای لحظه ی خوبی که رنگ سایه ام کم کم میان سایه ات گم شد دلم تنگ است خوب من برای شعر آن چشمه که می رفت و غزل می گفت نمی دانم شاید از گذشت عمر یا شاید... و ما آنروز به هر چیزی -حتی حبه ی انگور- فقط مستانه خندیدیم دلم تنگ است خوب من برای سقف نیلی و برای فرش سبز دشت که تو باشی و من باشم نسیم آهسته بنشیند و روی گونه های من فقط گرمای دستانت گل خوبم وزان باشد.
به مناسبت هفته دفاع مقدس: ديگر آن شب ها نميآيند، لحضههاي از خدا سرشار مردهاي كربلاي پنج، دردهاي كربلاي چهار بعد از آن مردان پولادين، مانده بر دوشم سري سنگين زير پايم شد زمين خالي، آسمان شد بر سرم آوار اندكاندك، عاشقان رفتند، اندكاندك، عشق تنها ماند كمكم اين دل هم ز پا افتاد، كمكم اين آيينه شد زنگار شعله شعله آتشي جانسوز، ميچكد بر سينهام امروز بستة دنيايم اين دنيا، خستة تكرارم اين تكرار يك "شلمچه" خستهام امروز، چند"فكّه" غرق اندوهم اين همه آوار را اي درد! يك سحر از شانهام بردار
|
About
يك پايان نا تمام
Home
|